برچسب:
نویسنده: مهراد کاشفی
برچسب:
نویسنده: مهراد کاشفی
برچسب:
نویسنده: مهراد کاشفی
روح از بدنم بلند شد، سبکی بیقرار کننده ای بود. در سرم مورچه میدوید. کسی به زانوهایم چنگ میزد و چشم هایم سیاه بود.کنترلی بر وجودم نداشتم طپش قلبم طوری بود که دستم را به لرزه میانداخت. نه بیدار بودم
برچسب:
نویسنده: مهراد کاشفی
در درونم غمي ريشه دوانده كه آن هم عقيم است. حتي غمهايم بيبار و برگاند. آبستن درختي هستم جوان و غبراق كه ثمري ندارد و تنها شيره جانم را ميمكد. در برابرم شكافي است كه برگها و شاخههای درخت را ميبل
برچسب:
نویسنده: مهراد کاشفی
برچسب:
نویسنده: مهراد کاشفی
برچسب:
نویسنده: مهراد کاشفی
برچسب:
نویسنده: مهراد کاشفی
برچسب:
نویسنده: مهراد کاشفی
برچسب:
نویسنده: مهراد کاشفی
پابلو نرودا
برچسب:
نویسنده: مهراد کاشفی
برچسب:
نویسنده: مهراد کاشفی
برچسب:
نویسنده: مهراد کاشفی
در نگاه من به کاشیهای مسجد شیخ لطف الله سفری جادویی شکل میگیرد. صدای نی به گوشم میرسد. هفت پیکر میخوانم. چشمهایم دور میزند و پاناروما میگیرد. زیر بید مجنونی مینشینم و خیال را دورتر میفرستم. به برفهای جلوی خانهات میرسم، سردم میشود. گرمایی در دل ندارم که با آن بیاسایم. در میانه سفر ماندهام ولی گویا آبی پیش از سفر به پشتم نریختهاند. برای بازگشت تنها خبری از تو مرا از تسخیر کاشیها رها میکند.
برچسب:
نویسنده: مهراد کاشفی
شهر قصه، بیژن مفید، دیالوگ موش
برچسب:
نویسنده: مهراد کاشفی