خرید بک لینک
گاهی کتابهایی مد میشوند که دلیل شهرت آنها نامشخص است. این کتاب را سال گذشته خواندم و به هیچ روی انتظار من را برآورده نکرد. چند روز پیش این جملات را دیدم که هنگام مطالعه جمعآوری کرده بودم. مرور آنها برایم جالب بود.دوست و عاشق به ما خیانت کردند و در ابعادی ملی و در نتیجه کمیک تحقیر شدیم، بی حتی یک آغوش که به ما انگیزه ادامه بدهد. ص ۱۲رهایی در این است که شبیه دیوانه ها باشی. ص ۱۵مردهها خواب بد میبینن، اونها خواب ما رو میبینم. ص۲۱ما داریم به سرعت تبدیل به اولین ملتی میشیم که جمعیتش متشکله از قهرمانانی که هیچ کاری نمی کنند جز تجلیل از هم. ص۲۶هر کسی که ادعا میکنه که یکی از دوستانش در طول سال ها هیچ تغییری نکرده فرق نقاب و چهره واقعی رو نمیفهمه ص ۲۷یأس قعر نداره. تو هیچ وقت به انتهاش نمیرسی. ۸۲میل آدم ها به بردگی قابل باور نیست. خدایا بعضی وقتها چنان آزادی شان را پرت میکنند کنار انگار داغ است و دستشان را میسوزاند. ۱۰۲وقتی از دنیا کنار میکشی دنیا هم به همان اندازه از تو کنار میکشد. ۱۲۴مشکل مردم این است که به قدری عاشق باورهای شان هستند که تمام الهامات شان یا باید قطعی و جامع باشد یا هیچ. نمیتوانند این احتمال را قبول کنند که حقیقت شان شاید فقط اون سری از حقیقت را در خود داشته باشد. ۲۰۲هر کس که برای اولین بار شناخت خود را برابر با تغییر گرفته، هیچ احترامی برای ضعف بشر قایل نیست. ۳۰۳فکر کنم از دست دادن معصومیت همین است: اولین باری که با حصار محدودکننده توانایی های بالقوه روبرو می شوی. ۳۱۵نه اینکه ذاتا شرور بودند، فقط ضمیرشان را سپرده بودند دست سردسته. ۳۶۰چرا آرزو داریم کسانی که دوستشان داریم به زندگی بازگردند وقتی میدانیم قبل از مرگ چقدر عذاب کشیده اند اینقدر ازشان متنفریم؟ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد کاشفی تاريخ: پنجشنبه 2 تير 1401 ساعت: 5:02

این کتاب به واقع شاهکار بود. دورنمات یک داستان جنایی را بستری قرار داده بود تا واقعیتی بزرگ را یادآور شود: پوچی و حضور همیشه آن در زندگی بشر. بسیار لذت بردم ازین کتاب. ص ۱۰هیچ رویدادی را نمی شود مثل معادله حل کرد برای اینکه ما هرگز همه مجهولات لازم را در دست نداریم. فقط چند مجهول ـ آن هم معمولاً مجهولهای بی اهمیت تر را ـ می دانیم که چیست. اتفاق، قابل پیش بینی نیست، با هیچ چیزی وفق ندارد و نقشی که ایفا می کند زیادی بزرگ است. قواعد ما بر احتمالات و آمار پیریزی می شود، نه بر علت و معلول، و عموماً صادق است. مصداق موردی و خاص ندارد. مورد خاص از محاسبه ما بیرون است.ص ۱۵۹متاسفانه حتی بدترین چیزها گاهی اتفاق میافتد. ما انسانیم و بنابراین باید چنین امکانی را به حساب بگیریم و در برابر آن مجهز باشیم و مهمتر از همه اینکه باید بدانیم که چیزهای پوچ و نا معقول به ناچار اتفاق میافتد و این روزها حتی با قدرت بیشتری عرض اندام میکند. تنها شرط این که نگذاریم زیر فشار پوچی و بی منطقی نابود شویم و زندگی نسبتا آسوده ای در این دنیا بکنیم این است که مغرور نشویم و این امور پوچ و نامعقول را در افکارمان بگنجانیم و حواسمان جمع باشد که عقل انسان وقتی میخواهد صادقانه با واقعیت طرف شود بناچار بعضی چیزها را کج و معوج و برخلاف آنچه هستند نمایش می دهد. باید پی ببریم که بدون آگاهی به این نکته با این خطر روبهرو میشویم که پوچی را چیزی تلقی کنیم که جایی بیرون از عقل و ذهن بشر «خودش برای خودش» وجود دارد اگر چنین تصوری نداشته باشیم قهرا امور پوچ و نامعقول را خطایی تلقی خواهیم کرد که میتوانیم از آن اجتناب کنیم به علت این پندار باطل ممکن است روزی متوجه شویم که بر اساس بعضی اصول اخلاقی که از اعتراض و زیر باادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد کاشفی تاريخ: پنجشنبه 2 تير 1401 ساعت: 5:02

در سیزن دوم سریال This is us ویلیام برای رندال نامهای مینویسد که احتمالا پس از مرگش به او میرسد و میگوید:حرفهای نزده، نصیحتهای نگفته، پاکتهای مهر نزده، پشیمانیهایی هستن که من رو احاطه کردن. برام سواله اونجا آسونتره؟ (منظورش دنیای ماست، اون الان مرده)عشق همون جور که سراغ من آمد سراغ تو هم میاد، داغونت میکنه، نجاتت میده، عوضت میکنه و اگر زندگی برات آسون بشه جوری که برای من نشد، اگر عشق گیرت بیاد، پیدات کنه، اسیرت کنه، آیا سفت میچسبیش؟ پرورشش میدی؟ ازش محافظت میکنی؟ امیدوارم این کار رو بکنی. امیدوارم بتونی.این نصیحت پدرانه لازم نیست. هیچ مطالبهای هم نداره. پس به جاش یه نصیحت دیگه میکنم:بهتر آدم عاشق شده باشه و عشق رو از دست داده باشه تا اینکه هرگز عاشق نشده باشه. قطعا بهتره که عشقی داشته باشی و از دستش بدی، اما سعی کن اصلا از دستش ندی.افزون بر این جملهها که یادآور شعر حافظ اند: عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید... جمله ساده دیگهای در این اپیزود برام درخشان بود: گاهی اوقات در ازدواج یکی از دو نفر باید شخصی باشه که تو رو به سمت حرکات بزرگ هل میده. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد کاشفی تاريخ: پنجشنبه 2 تير 1401 ساعت: 5:02

روح از بدنم بلند شد، سبکی بیقرار کننده ای بود. در سرم مورچه میدوید. کسی به زانوهایم چنگ میزد و چشم هایم سیاه بود.کنترلی بر وجودم نداشتم طپش قلبم طوری بود که دستم را به لرزه میانداخت. نه بیدار بودمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد کاشفی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 19:54

در درونم غمي ريشه دوانده كه آن هم عقيم است. حتي غمهايم بيبار و برگاند. آبستن درختي هستم جوان و غبراق كه ثمري ندارد و تنها شيره جانم را ميمكد. در برابرم شكافي است كه برگها و شاخههای درخت را ميبلادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد کاشفی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 19:54

آزادي [يا به باور من اختيار بشر] يعني فهميدن اينكه هرگز نميتوانيم به يقين برسيم؛ يعني دريافتن و پذيرفتن مسئوليت انتخابي كه همه جوانب آن قابل سنجش نيست. صفحه 41اگر نتوانيم به درك معقول و متعادلي از معادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد کاشفی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 19:54

و شاید تقدیرش چنین بود که لحظهای از عمرش را با تو همدل باشد.ایوان تورگنیفAnd was it his destined partOr was he fated from the startto live for just one fleeting instantwithin the purlieus of your heaادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد کاشفی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 19:54

نگاه کن که غم درون دیدهامچگونه قطره قطره آب میشودچگونه سایهٔ سیاه سرکشماسیر دست آفتاب میشودنگاه کنتمام هستیم خراب میشودشرارهای مرا به کام میکشدمرا به اوج میبردمرا به دام میکشدنگاه کنتمام آسمان منپر ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد کاشفی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 19:54

خوشبختی، آزاد بودن از اجبارهای برونی و به ویژه رهایی درونی از این اجبارها و موقعیت های است که می تواند درد و ناراحتی ایجاد کند. خوشبختی در آغاز کردن است نه در به هدف رسیدن.اگر به سرنوشت و تقدیر معتقد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد کاشفی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 19:54

یک دریچه آزادی باز کن به زندانمیک سبو پر از شادی خرج کن که مهمانمابر نقره افشان شو تا چو تاک بارآورپیش دست و دلبازان دست و دل بیفشانمیک چمن صفا داری باز کن به رویم دربر بساط گل بنشین در کنار بنشانملحظادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد کاشفی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 19:54

همیشه
چیزهایی را که نداشتهام
بیشتر دوست داشتهام،

همچون تو
که بسیار## دوری
که بسیار## ندارمت

پابلو نرودا

برچسب: نویسنده: مهراد کاشفی تاريخ: شنبه 24 فروردين 1398 ساعت: 17:59

چند سال پیش یکی از دوستانم بهم پیام داد: زهرا انینمیشن «در جستجوی# دوری» رو دیدی؟ میدونست انیمیشن خیلی دوست دارم. گفتم نه. گفت تو رو خداااا ببین تو عین «دوری» هستی. این حرفش تحریکم کرد که زود ببینم. دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد کاشفی تاريخ: شنبه 24 فروردين 1398 ساعت: 17:59

کارتنهای دهه شصت همه درباره شخصيتهایی بود که یا پدر و مادرشان را گم کرده یا سر راه گذاشته شده و یا در بیمارستان عوض شده بودند. همیشه هراس این را داشتم که نکند من هم فرزند خانوادهای نباشم که با آنهاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهراد کاشفی تاريخ: شنبه 24 فروردين 1398 ساعت: 17:59

در نگاه من به کاشیهای مسجد شیخ لطف الله سفری جادویی شکل میگیرد. صدای نی به گوشم میرسد. هفت پیکر میخوانم. چشمهایم دور میزند و پاناروما میگیرد. زیر بید مجنونی مینشینم و خیال را دورتر میفرستم. به برفهای جلوی خانهات میرسم، سردم میشود. گرمایی در دل ندارم که با آن بیاسایم. در میانه سفر ماندهام ولی گویا آبی پیش از سفر به پشتم نریختهاند. برای بازگشت تنها خبری از تو مرا از تسخیر کاشیها رها میکند.

برچسب: نویسنده: مهراد کاشفی تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 1:24

هر سکه میشه قلب باشه اما هر چی قلب شد دل نمیشه

شهر قصه، بیژن مفید، دیالوگ موش

برچسب: نویسنده: مهراد کاشفی تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 1:24

صفحه بندی